داستان جدیدم
خلاصہ:سال ھا پیش در فرانسہ خانوادہ ای نجیب و خوش بخت بودن کہ دو فرزند بہ نام ھایہ سباستین و رینا داشتن سال ھا میگذرد تا مادر بچہ ھا بہ علت افسردگی شدید دیوانہ میشود و میمیرد!
پدر اون ھا تصمیم میگرد تا دوبارہ ازدواج کنہ اما بچہ ھا با او مخالفت میکنن ولی راھی نبود او با زنی کہ از اقوام دور پدر بزرگش بود ازدواج کرد و...
فرانسہ سال 2020
سباستین:خواھر؟
رینا:بلہ سباستین؟
سباستین:من نمیخام صاحب نا مادری بشم تو داستان ھا خوندم نا مادری ھا بچہ ھارو اذیت میکنن!و دعواشون میکنن!من مامان خودمون رو میخام
رینا:بلہ تو درست میگی!اما دلیلی نیست کہ ھمہ نا مادری ھا بخوان یک جور رفتار کنن بنین سباستین مادر دیگہ اینجا نیست!شاید دیگہ اصلا برنگردہ اما ما ھمدیگہ رو داریم باھم فرار میکنیم تا پدر بفہمہ چہ اشتباھی دارہ مرتکب میشہ
سباستین:یعنی میگی از خونہ بریم؟
رینا:بلہ اما لطفا چیزی بہ کسی نگو
سباستین:اوھوم
رینا:ممنونم پس یادت باشہ!نیمہ شب وقتی پدر خوابید از خونہ خارج میشیم
سباستین:اما من دوست ندارم تنہاشون بزارم
رینا:پدر اگہ برایہ ما عرضشی قاعل بود بہ حرف ھامون توجہ میکرد و تصمیمہ بہ ازدواج نمیرگفت
سباستین:حالا کہ تو میگی باشہ باھات موافقت میکنم خواھر!
رینا:قولمون...
سباستین:قولہ!
نیمہ شب شد
سباستین و رینا از خونہ خارج شدن
رینا:سباستین:آروم راہ برو
سباستین:باشہ فہمیدم
وقتی اونہا بہ لبہ پل رسیدن...
زمین لرزہ ای در آن تیکہ شہر رخ داد
کہ پل از ھم نسف شد و سباستین در آب افتاد
رینا:سباستین ! دستم رو بگیر
سباستین:خواھر!نمیتونم خیلی عمیقہ
رینا:سباستین!سباستین!سباستینننن!
وای حالا چہ کار کنم
سباستین:بدون من برو تو میتونی
رینا:ا...اما
سباستین:خواھش میکنم برو
رینا:قلو میدم برگردم بہت قول میدم
از یک طرف ادمایی کہ پدر سباستین و رینا برایہ پیدا کردنشون
فرستادہ بود دنبال اونا بودن...
رینا:ھرگز خودم رو نمیبخشم!کہ بدون اون دارم بہ سفرم ادامہ میدم
در سفر رینا با اتفاق ھایہ بسیار عجیبی مواجح میشہ
تا اینکہ.....
سلام دوستان به تک قلمرو خوش امدید





