در داستان سیندرلا خونریزی و قطع عضو بوده است

داستان والت دیزنی: یک دختر زیبا (شاهزاده) که توسط نامادری خود مورد

بد رفتاری قرار می گیرد، به جشن رفته و آن جا با شاهزاده ملاقات می کند.

او می بایست قبل از نیمه شب قصد را ترک می نمود. به همین دلیل عجله کرد و لنگه کفشش را جا گذاشت.

سپس شاهزاده به دنبال صاحب کفش گشت و دختران زیادی سعی کردند هر

طور که شده کفش را در پای خود جا کنند. اما سرانجام شاهزاده سیندرلا را پیدا کرد و

کفش به راحتی به پای او رفت. سپس آن ها با خوبی و خوشی کنار یکدیگر بودند.

 

داستان اصلی: هنگامی که شاهزاده به خانه سیندرلا رسید، مادر نا تنی او

به دخترانش دستور داد برای آن که کفش اندازه شان شود انگشتان خود را قطع کنند.

اما نقشه آن ها موفق نبود و کفش تنها به پای سیندرلا رفت. در طول عروسیِ

سیندرلا نیز چند کبوتر چشم های خواهران بدجنس او را از کاسه درآوردند.

شخصیت بل در دیو و دلبر خواهرانی حسود داشته است

داستان والت دیزنی: بل توسط یک هیولا دزدیده می شود و زندگی اش را در

قصری مجلل همراه با حرف زدن با ظروف می گذراند. او کم کم به زیبایی های درونی

دیو پی می برد. دلبر به هیولا علاقه مند می شود و او را از طلسمی

که چهره زشتش را به وجود آورده، رها می سازد.

 

داستان اصلی: در روایت اصلی، بل دیو را برای دیدن یک هفته ای خواهرانش

متقاعد می کند. آن ها هنگامی که جواهرات دلبر را دیده و به زندگی

شاهانه اش پی می برند، سعی می کنند وی را بیشتر پیش خود نگه دارند تا دیو به جنون برسد و دلبر را ببلعد.

سفید برفی باید توسط کوئنتین تارانتینو کارگردانی می شد

داستان اصلی: سفید برفی زیباترین بانوی زمان خود بود و به همین دلیل به

سمت جنگل فرار کرد. او در آن جا با ۷ کوتوله زندگی کرد. در آن جنگل جادوگری حضور داشت

که سفید برفی را با یک سیب مسموم نمود. کوتوله ها سعی کردند انتقام او را بگیرند.

هنگامی که وی در خواب بود، یک شاهزاده بالای سر او حاضر شد و سفید برفی را زنده کرد.

آن ها به خوبی و خوشی کنار یکدیگر زندگی کردند.

 

داستان اصلی: ظاهرا جادوگر بر اثر افتادن صخره نمی میرد. او برای مجازات

خود مجبور شد کفش های آهنی داغ بپوشد و با آن ها برقصد. این کار تا زمان مرگ جادوگر ادامه یافت.

 

داستان دیزنی: آریل دختر پادشاه دریا، تصمیم می گیرد صدای خود را با انسان شدن عوض کند

و به سطح زمین برود تا بلکه بتواند آن جا به دنبال عشق بگردد.

وی به شاهزاده اریک علاقه مند می شود. آن ها با کمک یکدیگر شیطان را از بین می برند و به

خوبی و خوشی کنار هم زندگی می کنند.

 

داستان اصلی: معامله ای که میان پری دریایی و جادوگر شکل گرفته، مربوط به صدای آریل نبوده است.

او باید بر روی چاقوها راه می رفته تا بتواند به انسان تبدیل شود. در پایان نیز

شاهزاده با فرد دیگری ازدواج می کند و آریل مجبور می شود دوباره به دریا باز گردد.

مولان در جنگ شکست می خورد

داستان والت دیزنی: مولان دختری همراه با یک جیرجیرک و اژدهاست

که تلاش می کند به عنوان یک مرد در ارتش چین حضور داشته باشد

و بر علیه هون بجنگد. بعد از نشان دادن شجاعت ها و رشادت های بسیار،

او در جنگ پیروز شده و سپس به خانه اش باز می گردد.

 

داستان اصلی: واقعیت این است که چین در جنگ شکست می خورد. رهبر دشمن قصد

داشته مولان را در صورت زندگی کردن با او زنده نگه دارد، اما وی مخالفت کرده و فرار می کند.

هنگامی که مولان به خانه می رسد، در می یابد که پدرش مرده و مادرش

نیز دوباره ازدواج کرده است. سپس او می گوید: “من یک زن هستم.

در جنگ زنده ماندم و به اندازه کافی زندگی کرده ام. اکنون می خواهم با پدرم باشم.”

او بعد از این سخنان خود کشی می کند.

راپانزل با یک شاهزاده نابینا ازدواج می کند

داستان والت دیزنی: راپانزل شاهزاده زیبایی که موهایی بلند و بلوند داشت،

در یک برج زندانی شده بود. یک روز او با راهزنی آشنا می شود و آن ها با یکدیگر

ماجراهای زیادی داشتند؛ داستان هایی که هرگز در نسخه اصلی ذکر نشده اند.

 

داستان اصلی: پدر و مادر راپانزل کشاورزانی بودند که فرزند خود را با یک

جادوگر معاوضه کردند. هنگامی که او ۱۲ سال داشت، جادوگر راپانزل را درون

برجی که فاقد در و پله بود و تنها یک پنجره داشت، زندانی کرد. تنها راهی که

برای رسیدن به بالای برج وجود داشت، بالا رفتن از موهای بلند و زیبای او بود.

یک روز شاهزاده ای از کنار برج رد می شده که صدای آواز خواندن او را می شنود و به بالای برج می رود.

راپانزل همان شب تصمیم می گیرد با وی ازدواج کند.

هنگامی که این شاهزاده باز می گردد، از موهای او بالا می رود اما با جادوگر مواجه می شود.

ساحره شاهزاده را از پنجره به بیرون پرت می کند.

او بر روی چند عدد تیغ سقوط می کند و بینایی اش را از دست می دهد.

شاهزاده مدت ها با همین شرایط درون جنگل پرسه می زند تا این که دوباره صدای راپانزل را از

دوردست ها می شنود. در آن هنگام راپانزل دو فرزند داشته و اشک های

جادویی اش باعث می شوند که شاهزاده دوباره بینایی اش را به دست آورد.

سپس آن ها به خوبی و خوشی کنار یکدیگر زندگی می کنند.

 

پوکوهانتس تعامل بسیار کمی با جان اسمیت داشته است

داستان والت دیزنی: پوکوهانتس زنی است که با درختان حرف می زند و بهترین دوست

او یک راکون است. یک روز او به فردی انگلیسی علاقه مند می شود

و به این ترتیب، جنگ میان دو ملت آغاز می گردد.

 

داستان اصلی: پوکوهانتس دختر رئیس «پواتان» است. آن ها در سرزمینی که اکنون به

نام ویرجینیا شناخته می شود، زندگی می کنند. افراد بومی جان اسمیت

را می دزدند تا بتوانند گروگان هایشان را آزاد کنند. پوکوهانتس زندگی او را نجات

می دهد و این تنها رابطه ایست که با اسمیت دارد. دختر رئیس

بعدها دزدیده می شود و برای گرفتن باج مورد استفاده قرار می گیرد.

او در سن ۱۷ سالگی با یک فرد انگلیسی ازدواج کرده و در ۲۲ سالگی به دلایلی نا معلوم می میرد.

 

منبع:https://rooziato.com